حسینحسین، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

شیرین تر از عسل

برگشتيم

سلام به همگي ما از دد برگشتيم. به ما خيلي خوش گذشت.خيلي بازي بازي كرديم . همه هم ما رو نانازي كردند. اما نمي دونيم چرا تو راه هي دلمون مي خواست جيغ بزنيم. برنامه برگشت ما به صورت زير بود: 1ساعت و نيم اول لالا  در كمال آرامش 1 ساعت و نيم دوم جيغ اونم از نوع بنفش   يك ربع پياده روي در كنار اتوبان و خنديدن ولي جيغ كشيدن وقتي مي خواستيم سوار شيم  1 ساعت آخر هم لالا ...
22 مرداد 1390

مامان جونم تفلدت مبارك

تفلد تفلد - تفلدت مبارك  مبارك مبارك تفلدت مبارك   بيا شمعا رو فوت كن تا صد سال زنده باشي (بابام اين قسمتش رو عوض مي كنه.... )       من يك هفته از مامانم بزرگترم   ...
19 مرداد 1390

مسافرت

مي خوايم بريم ددددد هورا هورا مي ريم باباجوني رو كه الان 3 هفته است كه رفته دددد  مي بينيم. تازه آزي باكلاس ، آني وروجك ، خاله تيبي مامان و هدي (hedi) ناقلا رو هم مي بينم. آخ جون  دددد ...
19 مرداد 1390

مامان جوني دوست دارم يه دنيا

  مامان جوني نازم وقتي مامان مي ره سر كار پيشم مي مونه و باهام بازي هاي قشنگ قشنگ مي كنه.خيلي مهربون و نازه.من خيلي خيلي دوستش دارم. با اينكه پاهاش درد مي كنه همش منو بغل مي كنه ناز نازي مي كنه همش چيزاي خوشمزه درست مي كنه من بخورم. خلاصه صبحها كه از خواب پا مي شم اولين چيزي كه مي بينم صورت قشنگ و خندان مامام جونيه. آخه من  يكي يه دونه ام عزيز دردونم چراغ خونم اين ها رو مامان جوني بهم مي گه. از اين حا به همه مامان بزرگها مي گم كه ما بچه ها چقدر دوستشون داريم و روي همه مامان بزرگهاي مهربون و ناز رو مي بوسم. ...
19 مرداد 1390

از دست اين آدم بزرگا

آخه ما هم مي خوايم از همه چيز سر در بياريم همش مي گن نكن. بغلمون مي كنن مگه كابينتا بري بازي نيست ؟ جارو برقي چي براي بازي نيست ؟ لباسشويي قشنگه همش داري مي چرخه چي ؟ مگه اسباب بازي نيست؟ پريز برق و كه نگو خيلي قشنگه انگشت بايد بكني توش.... آدم بزرگا همش مي گن جيزه....جيزه...... بووو مي شي ....دست نزن...... نمي ذارن خلاقيت ما كوچولوها رشد كنه از دست اين مامان بابا ها نمي ذارن كشوها رو بكشيم بازي بازي كنيم اصلا نمي ذارن كارهايي كه خودشون مي كنن ما هم بكنيم..........
16 مرداد 1390

یک ساله شدم

    بالاخره یکساله شدم.....هورا چقدر خوبه تفلد بازی...... چقدر نازه کیک تفلد...... چقدر بادکنکا نازن هورا   هورا      ...
14 مرداد 1390

دايي ممد

اين پست اختصاصي دايي جونمه.دلم مي خواد بغلش كنم آخه اينجا نيست خيلي دوره .قرار بود موقع به دنيا اومدنم بياد ولي دو هفته ديگه يكسالم تموم مي شه ولي هنوز نيومده... ؟؟؟ مي دونيد من فقط همين يه دايي رو دارم و خيلي هم دوستش دارم.قراره برام يه خاله بخره....ولي هنوز نخريده....من خاله مي خوام.... دايي جون به مامانم گفته مي خواد خودش اولين بار به من ليمو ترش بده تا قيافه خنده دار منو ببينه واسه همين من هنوز ليمو نخوردم  راستي چه مزه ايه....فكر كنم حالا حالا ها هم نخورم  ... ؟  
29 تير 1390